یکشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1386
داستان های کوتاه
انیشتن و چالری چاپلین

روزی انیشتین به چارلی چاپلین هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»
چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»

تجربه
دوستی از اسکار وایلد پرسید :« به نظر تو تجربه چیست؟»
اسکار وایلد لبخند مرموزی زد و گفت:«تجربه نامی است که همه ما روی اشتباهات خود می گذاریم.»

فروشنده سمج
فروشنده جوان با هزار زحمت، بالاخره توانست رئیس شرکت را ملاقات کند. رئیس در حالی که غر می زد گفت: تو باید خیلی سمج باشی که توانستی اجازه ملاقات کردن با من را دریافت کنی. من امروز پنج فروشنده دیگــــــــر را جواب کردم.
فروشنده جوان پاسخ داد: می دانم، هر پنج نفر آن ها خود من بودم.

سرمای زمستان
دهقانی در حال بریدن و جمع کردن چوب برای زمستانش بود. چشمش به سرخ پوستی افتاد که از آن حدود می گذشت، و با خودش گفت: بهتر است که از او بپرسم امسال زمستان سرد خواهد شد یا نه، زیرا سرخ پوستان باید این موضوع را خوب بدانند. جلوی سرخ پوست را گرفت و گفت:
-ببینم فکر می کنید زمستان سردی خواهیم داشت؟
-آره زمستان سردی خواهد بود؟
دهقان بار هم به بریدن چوب ادامه داد و برید و برید و برید، تا توده ای از هیزم پشت سرش جمع کرد.
سرخ پوست دوباره رد شد و گفت: زمستان امسال هوا خیلی خیلی سرد خواهد بود.
دهقان دوباره به جمع آوری چوب مشغول شد و مقدار زیادتری جمع کرد.
سرخ پوست بار دیگر از آن حدود رد شد و در جواب دهقان گفت : زمستان امسال، سرمای هوا وحشتناک خواهد بود.
دهقان که دیگر حسابی داغ کرده بود پرسید: تو از کجا می دانی که امسال زمستان هوا آنقدر سرد خواهد شد؟
سرخ پوست با خونسردی جواب داد: ما سرخ پوستان اعتقاد داریم وقتی سفید پوستی برای زمستان چوب جمع کند،زمستان سردی خواهد بود و هر چه بیشتر جمع کند، هوا بیشتر سرد خواهد شد.

پاسخ دندان شکن پیکاسو
در نمایشگاه نقاشی که از آثار پابلو پیکاسو برگزار شده بود یکی از بازدیدکنندگان که طرفدار نقاشی کلاسیک بود نزد این هنرمند معروف رفت و گفت:« استاد من اصلا از آثار کوبیسم چیزی درک نمی کنم !»
پیکاسو با خونسردی پاسخ داد:« شما صدای چهچه پرندگان را می شنوید و لذت می برید، ضرورتی ندارد که حتما بدانید چه می گویند!»

بعدش چی؟
هنری فورد هر جمعه برای زنش از یک گل فروشی گل می خرید. یک بار از گل فروش پرسید :
آقای محترم، شما مغازه خوبی دارید.چرا یک شعبه دیگر نمی زنید؟
گل فروش گفت: بعدش چی......آقا؟
فورد گفت: بعد از مدتی نیز چندین شعبه در دیترویت(نام ایالتی در آمریکا) دایر خواهید کرد.
گل فروش گفت: بعدش چی ........آقا؟
فورد گفت: بعد هم در تمام آمریکا.
گل فروش گفت: بعدش چی......آقا؟
فورد با عصبانیت گفت: لعنت بر شیطان بعد می توانی پولدار شوی و در راحتی باشی.
گل فروش با آرامش گفت: همین حالا هم راحت هستم.
فورد سرش را پایین انداخت و رفت.

کلاه گذاری و کلاه برداری
نادر شاه افشار (1160-1148) بعد از فتح کشور هندوستان مجددا تاج سلطنت را بر سر محمد شاه هندی گذاشت.
بدین ترتیب که تاج محمد شاه که به چند میلیون جواهر مرصع مزین بود برداشته، بر سر خود نهاد و تاج خود را که ساده و در جوف آن نعل پاره برای حفظ سر، از خطر شمشیر گذاشته بود و قیمتی نداشت بر سر محمد شاه گذارد. از قضا کلاه نادر شاه چنان گشاد بود که تابینی محمد شاه زیر کلاه پنهان شد!
این کلاه برداری و کلاه گذاری بعد ها ورد زبان ظرفا شد و کم کم به صورت ضرب المثل درآمد.به طوری که هر کس در معامله یا معاشرتی طرف خود را مغبون می کند میگویند : فلانی کلاه گشادی سر فلان کس گذاشت.

هنر نمایی
عربی نزد منصور خلیفه عباسی رفت و گفت:«هنری دارم که نمایش آن باعث حیرت و شگفتی است.»
خلیفه از او خواست تا هنر خود را نشان دهد.
مرد عرب مقداری سوزن در کف یک دست گرفته و با دست دیگر یکی از آنها را از مسافت چند متری به دیوار زد و سوزن راست به دیوار نشست.
سپس سوزن دیگری را از طرف پهلو به طرف دیوار رها کرد و نوک آن در سوراخ سوزن اولی رفت.آنگاه چند سوزن را به همین ترتیب پرتاب کرد و هر یک از آنها به سوراخ دیگری قرار گرفت.
منصور از هنر نمایی آن مرد تعجب نمود و فرمان داد یکصد دینار به جایزه بدهند و یکصد ضربه شلاق هم به او بزنند.
آن مرد سراپا لرزید و گفت:« ای خلیفه مگر چه گناهی مرتکب شده ام که باید به این کیفر دچار شوم؟»
خلیفه گفت:« یکصد دینار جایزه پاداش هنرنمایی تو و یکصد ضربه شلاق هم برای اینکه وقت ما و عمر خود را برای چیزی که سودی بجایی نمی رساند ضایع ساخته ای.»

فال حافظ
می گویند وقتی اشرف افغان به ایران حمله کرد ،پسر عمه خود مگس خان را حاکم شیراز کرد.مگس خان به سر قبر حافظ رفت و تصمیم گرفت آن را خراب کند. به او گفتند دست نگهدار و قبل از اینکار تفالی از دیوان خواجه شیراز بزن و سپس تصمیمت را عملی کن.او هم قبول کرد.
تفالی زد و این بیت آمد:
ای مگس عرضه سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری.
مگس خان مات و متحیر شد و از آن جواب دندان شکن لب خود را گزید و سر به زیر انداخت.

احسنت
در شکارگاه، متوکل عباسی تیری به طرف شکار انداخت تیر او به خطا رفت و آهو به سرعت فرار کرد.
وزیر با صدای بلند گفت:« احسنت، احسنت.»
متوکل با عصبانیت فریاد کشید:« مرا مسخره می کنی؟تیر که به هدف نخورد.»
وزیر گفت:« قربان چون آهو خیلی ماهرانه فرار کرد، احسنت را به آهو گفتم نه به شما !»

احترام به محارت
کادیلاک یک آمریکایی در راه سفر به افغانستان خراب شد. هر کاری کرد نتوانست ماشین را دوباره روشن کند. سرانجام از مکانیکی که سوار بر الاغی از آنجا عبور می کرد کمک خواست. او هم کاپوت ماشین را بالا زد و با چکش شش بار به سیلندر ماشین ضربه زد. بعد هم از آمریکایی خواست تا استارت بزند و ماشین روشن شد.
آمریکایی پرسید که باید چه مبلغی بپردازد.
مکانیک:100 دلار.
آمریکایی با تعجب گفت : 100 دلار!
مکانیک:10 سنت بخاطر آن شش ضربه و 99 دلار و 90 سنت هم به این خاطر که فهمیدم که باید به کجا ضربه بزنم.
نتیجه: به تخصص افراد احترام بگذارید.

بذل و بخشش بهلول در حمام
روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد. کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت.ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران ، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.
حمامی متغیر گردیده پرسیدند:« سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟»
بهلول گفت:«مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا
شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید.»

نوکر
سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند،
خوشش آمد و گفت:«بادنجان طعامی خوش است.»
نوکرش درباره خواص و خواص و خوبی بادنجان خیلی تعریف کرد.
روزی دیگر برای سلطان دلمه بادنجان آوردند. سلطان را درد دل شدید عارض شد و گفت:« بادنجان عجب چیز بدی است.»
نوکر باز از مضرات بادنجان سخن ها گفت.
سلطان گفت:«ای مردک قبلا راجع به بادنجان تعریف می کردی.»
نوکر گفت:«من نوکر توام،نه نوکر بادنجان!»

موقعیت زن
یکی از خبرنگاران ضمن مصاحبه با وینستون چرچیل نخست وزیر فقید انگلستان محترمانه از وی پرسید:«نظرتان درباره این پیش بینی که در سال 2000 زنها حکومت خواهند کرد چیست؟»
چرچیل لبخند معروف سیاست مابانه خود را تحویل خبرنگار داد و گفت:«پیش بینی لازم ندارد،همین الان نیز همین کار را می کنند!»


صدور فرمان سواد
وقتی افغان ها، اصفهان را تسخیر و تخت سلطنت صفویه را واژگون کرده و خود به جای آنان نشسته بودند،یکی از رفقای زمان طفولیت اشرف افغان به دربار آمده، یادآور شد که قرار بر آن گذارده بودند که هرگاه یکی از آن دو تن به مقامی نایل گردید به دیگری نیز شغلی اعطا کند.
اشرف گفت:« هر شغلی را می خواهی بگو بدهم!»
آن مرد گفت:« به نظر من شغل شیخ الاسلامی بد نیست و دارای احترام بیشتری است.»
اشرف رو به صدراعظم کرده و گفت :«فورا فرمان شیخ الاسلامی را درباره او صادر کن.»
صدر اعظم گفت:«این آقا سواد ندارد. چگونه فرمان شیخ الاسلامی را درباره او صادر کنم؟»
اشرف رو به صدراعظم کرده و گفت:« اشکالی ندارد ،یک فرمان سواد هم برای او صادر کن.»


شوخی جندقی
می گویند پسر یغمای جندقی از پدر پرسید:« پدرجان بعد از مرگ تو دلت می خواهد که من چکاره بشوم؟»
یغما گفت:«پسر جان برو حکیم شو.»
پرسید:«فلسفه این کار چیست؟»
یغما گفت:«برای این که هر چه از این جنس دو پا را از مرگ نجات دهی ،اجر دنیا داری و آنچه از آنها بکشی اجر اخرت داری.»

پیشگویی
منجم لویی چهاردهم، زمان مرگ یکی از نزدیکان او را پیش بینی کرده بود.از قضا پیشگویی او درست از آب درآمد و آن شخص در زمان اعلام شده مرد.
لویی از این قضیه برآشفت و درصدد کشتن منجم برآمد. به همین دلیل او را احضار کرد و گفت:« تو که این همه مهارت در نجوم داری ایا نمی دانی خودت چه وقت خواهی مرد؟»
منجم که دریافته بود چه خوابی برایش دیده اند،فورا گفت:« زمان دقیقش را نمی دانم .اما در طالع خود دیده ام که سه روز قبل از اعلیحضرت خواهم مرد.»

غذای اسرار آمیز
خانم هادفیلد یکی از نویسندگان صفحات آشپزی مجلات مخصوص بانوان، در انگلستان ماجرای جالب زیر را به عنوان یک خاطره تعریف می کند.:
هنگامی که من و شوهرم به آپارتمان جدید نقل مکان کردیم، دوستانمان هدایای گوناگونی برای ما آوردند که ما کلی خوشحال ساخت،ولی یکی از آنها بسیار اسرار آمیز بود.یک بسته کوچک که رویش این یادداشت به چشم می خورد :
« شام برای دو نفر،لطفا در یخچال قرار دهید و فقط زمانیکه خسته اید و حوصله غذا پختن را ندارید باز کنید.»
یک هفته بعد ، سرانجام یک چنین روزی فرارسید و ما به سراغ بسته اسرار آمیز رفتیم و آن را از یخچال درآورده ، و با کنجکاوی تمام باز کردیم.
درون آن یک اسکناس ده پوندی نو همراه با یادداشتی به شرح زیر وجود داشت :
« به رستوران دلخواه خود بروید و شب خوبی را بگذرانید.»

توجه بیشتر
آگاتا کریستس، نویسنده داستان های جنایی و پلیسی، همسر یک باستان شناس بود.روزی از او پرسیدند چگونه می تواند با شوهری بسر برد که همه ذهن و فکرش متوجه دنیای قدیم است؟
آگاتا کریستی گفت:«همه زنها باید آرزو داشته باشند که شوهرشان باستان شناس باشد.برای آنکه هر چه پیرتر شوند شوهرش بیشتر به آنها توجه می کند.»

هر کس در جستجوی چیزی
روزی یکی از منتقدین پیش برنارد شاو آمد و در ضمن صحبت کردن به شوخی گفت:«تو بزرگترین مرد روزگاری ولی فقط یک عیب داری.»
شاو با سادگی پرسید:«چه عیبی دارم؟»
گفت :« زیاد دنبال مال دنیا می روی .»
شاو پس از لحظه ای سکوت پرسید:« تو دنبال چه چیزی می روی؟»
منتقد گفت:«من به دنبال فضیلت و شرف هستم.»
شاو خندید و گفت:«مساله حل شد.هر کس به دنبال چیزی می رود که ندارد!»

چرا نگرانید...!
تنها دو چیز وجود دارد که موجب نگرانی شما می گردد.هر چیزی که سلامتی شما را تضمین می کند یا این که مریضتان می کند. اگر سالم هستند که موردی برای نگرانی وجود ندارد، اما اگر مریض هستید، تنها دو چیز وجود دارد که موجب نگرانیتان می شود.
چیزهایی که شما را دوباده سالم می کند یا منجر به مرگتان می گردد. اگر سالم شدید که موردی برای نگرانی وجود ندارد. اما اگر مردید دو مورد برای نگرانی وجود دارد.
چیزهایی که شما را به بهشت می برند یا به جهنم. اگر به بهشت رفتید که نگرانی وجود ندارد اما اگر به جهنم رفتید آن قدر سرگرم دست دادن و خوش و بش کردن با رفقای قدیمیتان می شوید که دیگر وقتی برای نگرانی نخواهید داشت. پس چرا نگرانید؟

نیکوکاری برنارد شاو
برنارد شاو را به مجلس ضیافتی که برای جمع آوری اعانه به نفع بینوایان تشکیل شده بود، دعوت کردند.
برنارد شاو با خانمی بسیار زشت و پیر شروع به رقصیدن کرد.
خانم پیر که بسیار به وجد آمده بود و گفت:«راستی خیلی به من لطف کردید و من از این افتخاری که نصیبم شده است تشکر می کنم.:
برنارد شاو گفت:«چون این مجلس را برای نیکی برپا کرده اند جز این،نیکی دیگری از من ساخته نبود.»

علاج درد
بیماری نزد پزشک رفت و گفت: دکتر به دادم برسید. از سردردهای وحشتناک، دارم دیوانه میشم.
دکتر پس از معاینه ای بیمار گفت: نقطه ی درد مربوط به انگشت شست پایتان است اگر خیلی ناراحتید، باید آن را قطع کنیم!
- ولی دکتر، گمان نمی کنید این یک درد معمولیه که با خوردن آسپرین هم رفع می شه؟
مسکن های قوی شاید برای چند دقیقه موثر باشند ولی چاره اساسی درد این است که شست پایتان را قطع کنیم!
بیمار با خودش گفت: این پزشک از طبابت چیزی نمی داند.از این رو به بسیاری از پزشکان شهر نیز مراجعه کرد، که آنها نیز همین جواب را دادند.
بیمار که طاقتش تمام شده بود و دیگر نمیتوانست با آن سر درد زندگی کند، سرانجام رضایت داد که انگشت شست پایش را قطع کنند.
بعد از عمل با خودش گفت: حالا که این طور شد، لااقل یک مقدار به سر و وضعم برسم. بیمار به کفش فروشی رفت و فروشنده از او پرسید:
-ببخشید شست پای شما چاق است یا لاغر؟
-مگر برای انتخاب کفش فرقی هم دارد؟
- البته که دارد اگر شست پایتان چاق باشد و کفش های معمولی بپوشید، به پایتان فشار شدیدی می آورد و به سردردهای وحشتناک دچار می شوید.


رفع خستگی
شارل بوآیه هنرمند معروف فرانسوی چند روز مرخصی گرفته بود و برای اینکه از هر حیث خیالش راحت باشد، به یک دهکده دورافتاده پناه برد.
اولین شب را روی تخت چوبی و بدون تشک یکی از مهمانخانه های کثیف ده به سر برد.
صبح،صاحب مهمانخانه به محض دیدن او گفت:« امیدوارم که به آقا بد نگذشته و خوب خوابیده باشید!»
هنرمند فرانسوی جواب داد:« بلی بد نبود.گاهگاهی از جا بلند می شدم و رفع خستگی می کردم.»

قیمت امیر تیمور
امیر تیمور در حمام بود.به دلاک گفت:«پسر ! من به چند می ارزم؟»
دلاک رند جواب داد:« قربان 10 دینار.»
امیر گفت:« نادان بی شعور تنها این لنگ که من به کمر بسته ام 10 دینار می ارزد.»
دلاک جواب داد:« قربان با لنگ حساب کردم.»

سوال جدی
همسر «ساشا گیتری» هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید:«در اولین ماه های آشنایی با «ساشا» یک روز خیلی جدی به او گفتم :«عزیزم!من تو را خیلی دوست دارم.تو چطور؟»
او جواب داد:«من هم مثل تو خیلی خودم را دوست دارم!»

خاصیت عمومی
از چارلی چاپلین هنرپیشه معروف پرسیدند:«آیا شما از زنهای پرچانه خوشتان می آید ؟»
چارلی خندید و جواب داد : « مگر نمونه دیگری هم وجود دارد؟»

جواب دیپلماسی
یک شب تالیران وزیر خارجه ناپلئون ،میان دو خانم که یکی زشت و دیگری بی نهایت زیبا بود نشسته بود . و البته بنا به غریزه طبیعی،به خانم خوشگلتر توجه زیادتری داشت.
خانم زشت برای اینکه این معنی را به او بفهماند پرسید :« آقای وزیر خارجه ! اگر ما دونفر به دریا بیفتیم ،شما کدان یک را زودتر نجات خواهید داد ؟»
تالیران سری تکان داد و گفت:«خانم، من مطمئن هستم که شما مثل یک ماهی شنا می کنید.»

شکایت
در زمان آغامحمدخان قاجار شخصی از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد و صدر اعظم می دانست که حق با شاکی است، گفت:« اشکالی ندارد، می توانی به اصفهان بروی.»
- « اصفهان در اختیار برادر شماست.»
- « پس به شیراز برو.»
- « شیراز هم در اختیار خواهرزاده شماست.»
- « به بروجرد برو.»
- « یکی از اقوام شما در آنجاست.»
- « به تبریز برو.»
- « نوه شما آنجاست.»
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد :«چه می دانم،برو به جهنم.»
مرد با خونسردی گفت :«متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شماست!»

وفای آزمایش شده
از چارلی چاپلین پرسیدند:«وفادارترین زنها کدامند؟مو طلائی ها،مو خرمایی ها و یا مو مشکی ها؟!»
چارلی خنده ای کرد و پاسخ داد:«معلوم است ، مو خاکستری ها !»

تتبع
یکی از کســــانی که دعوی شعر و شاعری می کرد این غزل جامی را به نزدش برد و گفت شما در این شعر گفته اید
بسکه در جان فکار و چشم بیدارم توئی
هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی
بعد از آنکه غزل را به اتمام رسانید،بر مطلع غزل ایشان اعتراض کرد و گفت:« شما در این مطلع فرموده اید هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی، شاید خری یا گاوی پیدا شود!»
جامی گفت:«باز پندارم توئی!»

غذای لذیذ و دانشمندان
روزی مردی وارد خانه «دکارت» فیلسوف و ریاضیدان مشهور شده و دید که او مشغول خوردن غذای لذیذی است.از دیدن آن غذا متعجب شد و گفت:« معلوم می شود که دانشمندان هم از غذاهای لذیذ و خوشمزه خوششان می آید.»
دکارت لبخندی زد و گفت:« پس تا به خیال می کردی چیزهای خوب فقط اختصاص به احمق ها دارد؟»

مشورت با برنارد شاو
یک روز نویسنده جوانی نزد مرحوم برنارد شاو نویسنده انگلیسی رفت و گفت :«آقای شاو شغل من نویسندگی است و قصد دارم ازدواج کنم ،به عقیده شما اینکار را بکنم یا نه؟»
برنارد شاو ریشش را خاراند و گفت:«به نظر من، نه!»
جوان پرسید:«چرا آقای شاو؟مگر شما هم زن گرفتن را حماقت می دانید؟»
شاو جواب داد:« زن گرفتن حماقت نیست ،اما زنی که آنقدر احمق باشد که حاضر بشود همسری تو را قبول کند،لایق زناشویی نیست.»